توی شش ماه گذشته بدترین روزها رو تجربه کردم .از تمام آدمهای زندگیم بدترین ضربه ها رو خوردم . تنهای تنها شدم .
نمیدونم اشکال کار از کجاست ،نمیدونم چرا یهو همه چیز تغییر ماهیت داد . نمیدونم چرا هر چه سعی میکنم بهتر باشم آدمها سیاه تر میشن .
نمیدونم چرا هر چی تلاش میکنم بیشتر یار باشم، بیشتر دچار آدمهایی میشم که خودخواهن و به فکر منفعت خودشونن.
حس میکنم یه غول سیاه دور من چرخیده و من رو،گل سرخ رو ،تبدیل به یه هیولای زشت کرده .
وگرنه مگه میشه مادرت و خواهرات هم برات شمشیر رو از رو بکشن . طوری که همسرت هم متعجب بشه از این اتفاق؟
مگه میشه صمیمی ترین دوستت که بزرگترین مشوقت بوده یهو دستاتو ول کنه ؟
مگه میشه تک تک آدمهایی که تا دیروز برات میمردن یکی یکی بیان و پرتت کنن توی دره ،بعد تو پاشی و در حالی که لبخند میزنی و لباستو میتکونی ،اونیکی بیاد و دوباره هلت بده تو پرتگاه و هی تکرار و تکرار ؟
چرا ؟
من دچار جادوی سیاه شدم یعنی؟؟؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر