بعضی اتفاقها توضیحشون خیلی سخته
اما من سعی میکنم بنویسم
تا هم کلیت ماجرا یادم بمونه و
هم درسی که گرفتم رو فراموش نکنم،
25 اسفند من رسیدم توی قلبم به خدا
و از شدت عشق و لطفش خیلی گریه کردم
من سراپا شاکر بودم و فکر میکردم این تهِ تهِ بندگیه.
اما بلافاصله یک اتفاق من رو رسوند به صفر
به سر خط .
به هیچی .
هیچ هیچ .
خشم
ناامیدی
غم
استیصال
تسلیم
و شکر
.
و امروز که تمام شد.
عین یه ققنوس سوختم و دوباره بلند شدم.
اوایل برام سوال بود چرا بعد
ازشدت شوق شکروبندگیم دچار این کلاف هزار گره شدم ولی الان بعد از سی روز میفهمم
اگه" دچار" نشده بودم
نه راه رو پیدا میکردم
و
نه میتونستم این مسیر رو بفهمم و طی کنم .
نه راه رو پیدا میکردم
و
نه میتونستم این مسیر رو بفهمم و طی کنم .
به زعم من این مسیرِ سی روزه پاداش عشق من به اولوهیت بود .
من پرغرورعاشق باید میسوختم و خاک میشدم
و دوباره با یه نگاه جدید متولد میشدم .
و دوباره با یه نگاه جدید متولد میشدم .
شکروشکرو شکر
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر