شادی هایم بی انتها بود،
شُکر هایم بی شمار،
اما هرگز گمان نمیکردم
روزی برسد
که انگار ته ته همه چیز است .
انقدر گریه کردم که دیگه اشکی برام نمونده و
حالا
با تقدیر کنار اومدم ، هر اتفاقی بیوفته میدونم خیرم توش هست .
فقط درد انتظاره که سخته ، روزها نمیگذرن و من با به طرز غریبی دیگه به بچه ای که توی دلمه دلبستگی ندارم تا روزی
که مطمئن بشم حالش خوبه .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر