۱۴۰۰ دی ۲۶, یکشنبه

شادی هایم بی انتها بود،

شُکر هایم بی شمار،

اما هرگز گمان نمیکردم

 روزی برسد 

که انگار ته ته همه چیز است .

انقدر گریه کردم که دیگه اشکی برام نمونده و

حالا 

با تقدیر کنار اومدم ، هر اتفاقی بیوفته میدونم خیرم توش هست .

فقط درد انتظاره که سخته ، روزها نمیگذرن و من با به طرز غریبی دیگه به بچه ای که توی دلمه دلبستگی ندارم تا روزی 

که مطمئن بشم حالش خوبه .







هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...