۱۴۰۱ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

انگار مراحل سخت این روزها تمومی نداره و من تا میام یکم به خودم مسلط بشم دوباره یه ماجرای تازه شروع میشه و دوباره پرت میشم ته دره .
و سوپرایز این مرحله دیابت_بارداری هست !
احساس می‌کردم ته گلوم همش شیرینه و به هر کی میگفتم میگفت خوش به حالت که کامت شیرینه !!!
تا اینکه تو آزمایشاتم دیدیم که ای داد بیداد ، عدم تحمل گلوکز فوران میکنه و من مجبور به تحمل یک رژیم مسخره و یه سری قرص مسخره تر شدم تا بعد از ده روز دوباره بریم آزمايشگاه .
پیاده روی هم فعلا ندارم و این بدترین اتفاق برای یک آدم عاشق بهار و کوه و طبیعته .

امیدوارم خدا کمکم کنه تا این روزها به خیر بگذرن .


من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...