انگار مراحل سخت این روزها تمومی نداره و من تا میام یکم به خودم مسلط بشم دوباره یه ماجرای تازه شروع میشه و دوباره پرت میشم ته دره .
و سوپرایز این مرحله دیابت_بارداری هست !
احساس میکردم ته گلوم همش شیرینه و به هر کی میگفتم میگفت خوش به حالت که کامت شیرینه !!!
تا اینکه تو آزمایشاتم دیدیم که ای داد بیداد ، عدم تحمل گلوکز فوران میکنه و من مجبور به تحمل یک رژیم مسخره و یه سری قرص مسخره تر شدم تا بعد از ده روز دوباره بریم آزمايشگاه .
پیاده روی هم فعلا ندارم و این بدترین اتفاق برای یک آدم عاشق بهار و کوه و طبیعته .
امیدوارم خدا کمکم کنه تا این روزها به خیر بگذرن .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر