انگار که دارم خواب میبینم و هفت خوان من هر روز یه قصه جدید داره
اینم از چالش جدید و من سمی رای قوی خیلی خوشگل و شیک دارم باهاش راه میام .
بعد از ده روز دارودرمانی و رعایت رژیم مطلق متوجه شدیم هیچ کنترل نشده و مجبوریم از این نارنجی دردناک استفاده کنیم .
خدا روشکر که تو این روزهای سخت حامی کنارم بود و عین یه فرشته حواسش بهم هست و گرنه نمیدونم با اون حالی که شب اول داشتم چطور زنده میموندم .
باز هم میگم تسلیم اراده خداوندم و دم نمیزنم ، گاهی وقتا با خودم فکر میکردم اگه این چند ماه سختی کفاره گناه باشه منی که تو زندگیم قدم کج نذاشتم ،دارم بخاطر چی مجازات میشم ؟ و شاید به قول زادمهرم اینا همه پالایش روحه .
دیشب دکترم گفت دختر تو این چند ماه تو چقدر استرس کشیدی؟؟؟ این حرف از دکترایی که شب و روز در حال تماشای دردن خیلی بعیده ...
خدایا عاشقتم ،عاشق این روزام و قلبی که انقدر تو توش هستی که جایی واسه درد کشیدن و غصه خوردن وجود نداره .
عاشقتم خدا

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر