ماجرا از اونجایی شروع شد که من تصمیم گرفتم بچه ها رو ببریم مسافرت گرمسیر .
اما انگار این سفر قبل از اینکه حالم رو بهتر کنه دلیلی شد تا زخمهای کهنه سرباز کنن .
من یادم رفته بود گذشته رو، یادم رفته بود روزای جوونیم رو ، خیال میکردم زندگی از اولش همین قدر سفید و طلایی بوده، اما تک تک خیابونها،درخت ها، دریا، زمین و آسمون برام پر از غم بود . یادآور روزهایی که هیچ شادی توش نبود .
روزگاری که هیچ چیز خوبی نداشت و فقط توش زنده بودم،
دلتنگیش انقدر زیاد بود که رخنه کرد تو این روزام . تنهاییش انقدر بزرگ بود که الان هم حس میکنمش، جاهای خوبشم برام دردآور بود، خاطرات خوبشم باز تهش پر از غم بود .
حالا که برگشتم هنوز حالم بده، دست و دلم بکاری نمیره ، نمیدونم چرا ، ولی مگه ینفر چی کشیده که اینجوری گند میزنه به زندگیش حتی بعد از شونزده سال !
وجب به وجب خاکش رو یادم بود و پر بود برام از خاطراتی که هیچ خنده ای توش نبود، تنها چیزی که بالا میآمد غم و سیاهی سایه خودم بود.
چقدر طول میکشه من به خودم بیام ؟
