۱۴۰۱ بهمن ۲۳, یکشنبه

 


ماجرا از اونجایی شروع شد که من تصمیم گرفتم بچه ها رو ببریم مسافرت گرمسیر .

اما انگار این سفر قبل از اینکه حالم رو بهتر کنه دلیلی شد تا زخمهای کهنه سرباز کنن .

من یادم رفته بود گذشته رو، یادم رفته بود روزای جوونیم رو ، خیال میکردم زندگی از اولش همین قدر سفید و طلایی بوده، اما تک تک خیابون‌ها،درخت ها، دریا، زمین و آسمون برام پر از غم بود . یادآور روزهایی که هیچ شادی توش نبود .

روزگاری که هیچ چیز خوبی نداشت و فقط توش زنده بودم، 

دلتنگیش انقدر زیاد بود که رخنه کرد تو این روزام . تنهاییش انقدر بزرگ بود که الان هم حس میکنمش، جاهای خوبشم برام دردآور بود، خاطرات خوبشم باز تهش پر از غم بود .

حالا که برگشتم هنوز حالم بده، دست و دلم بکاری نمیره ، نمیدونم چرا ، ولی مگه ینفر چی کشیده که اینجوری گند میزنه به زندگیش حتی بعد از شونزده سال !

وجب به وجب خاکش رو یادم بود و پر بود برام از خاطراتی که هیچ خنده ای توش نبود، تنها چیزی که بالا می‌آمد غم و سیاهی سایه خودم بود.

چقدر طول میکشه من به خودم بیام ؟

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...