۱۴۰۳ مهر ۲۸, شنبه

 و من فکر میکنم آدمی ضعیف ترین موجود دنیاست وقتی زجر عزیزش را می‌بیند و کاری از دستش برنمی آید، او روزهای آخر عمرش خیلی درد میکشید و روزی که او را به خاک سپردیم من آدم دیگری شدم ؛ انگار رفتنش ترس نبودن عزیزانم را بیشتر به رخم میکشید و همین تکه ی قصه مرا تکاند . میدونی مرگ هیچ وقت عادی نمی‌شود.  

 و حالا دوباره تماشای درد عزیزی دیگر،

من تابش را ندارم دیگر، من اینجا ماجرا که میرسم رِضاً بِقَضائِكَ و تَسْليماً لِامْرِكَ رو بلد نیستم ، یادم میره بی‌تابی میکنم و کرکره ی زندگی رو پایین میکشم .

بچه هام مامان میخوان و باید بخاطرشون غمم رو تو دلم پنهون کنم و هی لبخند بزنم و فرم همیشه روشن باشه .


من باید ترس از دست دادن قشنگ های زندگیم رو بفهمم و بپذیرم تا زانوهام قدرت ادامه دادن داشته باشن و قشنگی هایی بسازم که جای حسرت خوردن تو دلم برای همیشه بمونه .



   


 

 

 





- من تو را صادقانه دوست دارم.
به دور از غرور، مثل لحظه‌ی اولين ديدار،
اولين بوسه، اولين آغوش...


۱۴۰۳ مهر ۲۳, دوشنبه

 حالم هیچ خوب نیست؛

فقط همین رو میدونم که در بدترین موقعیت روحی در تمام عمرم قرار دارم.

برای اولین بار تو عمرم دارم آرامبخش میخورم ، منی که همیشه مخالف قرص بودم !

مغزم دیگه پاسخی برای مشکلاتم پیدا نمیکنه و من یکهو تصمیم میگیرم دیگه نباشم.

اما همه ی اینها تو درونم اتفاق میوفته و من نه تنها در ظاهر آرومم بلکه بسیار هم صبوری میکنم .

فقط ممکنه با چند تا جمله بخوام عمق فاجعه رو برای کسی شرح بدم ولی انقدر متهم میشم که دیگه تصمیم گرفتم در همین حد هم چیزی نگم .

خسته ام خیلی خسته . اگه کسی روزی اینجا رو خوند و من نبودم اميدوارم درک کنه من تا چه حد زیر بار این فشار در حال له شدن بودم . 

خدایا کمکم کن بیست و سوم مهر ۴۰۲

۱۴۰۳ شهریور ۱۸, یکشنبه

 



وقتی دکترم
نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم
یه فسقلی ساکت بود
تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم تو بودی؟
اما حالا
فکر میکنم این هیولای دوست داشتنی
روز به روز  منو گیج تر میکنه
 نمیدونم اینهمه صبر رو از کجا آوردم ولی فقط اینو میدونم
اونی که این حد زیاد از نافرمانی و لجاجت رو تحمل میکنه، .من نیستم

۱۴۰۳ اردیبهشت ۴, سه‌شنبه

 باورم نمیشه شش ماهه که فرصت نکردم بیام اینجا و چیزی بنویسم .

نیک عزیزم 

خدارو شکر میکنم که نور این روزهای مایی 

من اینجا حدود بیست و چهار ساله که از تمام سختیهام نوشتم

و حالا هم میخوام از سختی شیرین مامان تو بودن بنویسم تا یادم بمونه چقدر قوی بودم 





 
تو جان و جهان منی وروجک یه وجبی من 
آخ خدا قلبم رفت برات فضول قشنگم‌


من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...