۱۴۰۳ شهریور ۱۸, یکشنبه

 



وقتی دکترم
نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم
یه فسقلی ساکت بود
تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم تو بودی؟
اما حالا
فکر میکنم این هیولای دوست داشتنی
روز به روز  منو گیج تر میکنه
 نمیدونم اینهمه صبر رو از کجا آوردم ولی فقط اینو میدونم
اونی که این حد زیاد از نافرمانی و لجاجت رو تحمل میکنه، .من نیستم

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...