و من فکر میکنم آدمی ضعیف ترین موجود دنیاست وقتی زجر عزیزش را میبیند و کاری از دستش برنمی آید، او روزهای آخر عمرش خیلی درد میکشید و روزی که او را به خاک سپردیم من آدم دیگری شدم ؛ انگار رفتنش ترس نبودن عزیزانم را بیشتر به رخم میکشید و همین تکه ی قصه مرا تکاند . میدونی مرگ هیچ وقت عادی نمیشود.
و حالا دوباره تماشای درد عزیزی دیگر،
من تابش را ندارم دیگر، من اینجا ماجرا که میرسم رِضاً بِقَضائِكَ و تَسْليماً لِامْرِكَ رو بلد نیستم ، یادم میره بیتابی میکنم و کرکره ی زندگی رو پایین میکشم .
بچه هام مامان میخوان و باید بخاطرشون غمم رو تو دلم پنهون کنم و هی لبخند بزنم و فرم همیشه روشن باشه .
من باید ترس از دست دادن قشنگ های زندگیم رو بفهمم و بپذیرم تا زانوهام قدرت ادامه دادن داشته باشن و قشنگی هایی بسازم که جای حسرت خوردن تو دلم برای همیشه بمونه .
