۱۴۰۴ اردیبهشت ۵, جمعه

خدا نکند گرد پیری بنشیند روی تن عزیزانت ...

 توی هر مجلس و مهمانی از حرف زدنشان فیلم میگیرم، صدایشان را ضبط میکنم، وقتی حواسشان نیست عکس های یهویی می اندازم ، همه را آرشیو میکنم ، دلم می‌گیرد از اینکه یک روزی نداشته باشمشان، فکر کن رشته مرواریدی آویز گردنت باشد ، پاره شود و بریزد و هر دانه اش جایی برود و حتی گم شود .

این حس لعنتی که بعد از چهل سالگی سراغت می‌آید و تو از این به بعد شاهد خیلی چیزها خواهی بود...

اما دردناک تر از همه ی اینها را من بتازگی تجربه کردم، مهربانی که مرا خیلی دوست دارد تمام طول مهمانی دستم را گرفته بود و هر چند دقیقه یکبار می پرسید سمیرا بچه هم داری ؟

و من جواب میدادم دو تا پسر دارم،اولش خوشحال میشد و بعد برایم افسوس می‌خورد ای کاش دختری هم داشتی .

و دو دقیقه بعد همین سوال و همین جواب و همین حسرت تکرار میشد .

و منی که نمی‌دانستم با بغضم چکنم ، این فراموشی خیلی دردناک است .

بقیه هم همینطور، آدم‌های سرحال و زیبایی که روز به روز نحیف تر می‌شوند و تو فقط شنونده دردهایشان خواهی بود.

تنها کاری که از دستم بر می آید سرزدن بهشان است ، آنهم برای دل خودم و البته رسمی که دیگر رواج ندارد .

چه بی حوصله ام امشب .




هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...