من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود
تکرار جنگ
اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چه بشود آن سایه جنگ نیست
این روزها انگار خواب میبینم
هراسان بیدار میشوم و انگار دیگر خواب نیست
باورم نمیشود
اما در ته ته قلبم امید دارم به پابان این روزها و رفتن دیکتاتور
فقط خدا کند مثل سالهای قبل سرخورده تر از قبل نشویم.
دستم به هیچ کاری نمیرود فقط یه آدم را بزور بلند میکنم و این طرف و آنطرف میکشم برای بقا!