حالم هیچ خوب نیست؛
فقط همین رو میدونم که در بدترین موقعیت روحی در تمام عمرم قرار دارم.
برای اولین بار تو عمرم دارم آرامبخش میخورم ، منی که همیشه مخالف قرص بودم !
مغزم دیگه پاسخی برای مشکلاتم پیدا نمیکنه و من یکهو تصمیم میگیرم دیگه نباشم.
اما همه ی اینها تو درونم اتفاق میوفته و من نه تنها در ظاهر آرومم بلکه بسیار هم صبوری میکنم .
فقط ممکنه با چند تا جمله بخوام عمق فاجعه رو برای کسی شرح بدم ولی انقدر متهم میشم که دیگه تصمیم گرفتم در همین حد هم چیزی نگم .
خسته ام خیلی خسته . اگه کسی روزی اینجا رو خوند و من نبودم اميدوارم درک کنه من تا چه حد زیر بار این فشار در حال له شدن بودم .
خدایا کمکم کن بیست و سوم مهر ۴۰۲
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر