۱۴۰۳ مهر ۲۳, دوشنبه

 حالم هیچ خوب نیست؛

فقط همین رو میدونم که در بدترین موقعیت روحی در تمام عمرم قرار دارم.

برای اولین بار تو عمرم دارم آرامبخش میخورم ، منی که همیشه مخالف قرص بودم !

مغزم دیگه پاسخی برای مشکلاتم پیدا نمیکنه و من یکهو تصمیم میگیرم دیگه نباشم.

اما همه ی اینها تو درونم اتفاق میوفته و من نه تنها در ظاهر آرومم بلکه بسیار هم صبوری میکنم .

فقط ممکنه با چند تا جمله بخوام عمق فاجعه رو برای کسی شرح بدم ولی انقدر متهم میشم که دیگه تصمیم گرفتم در همین حد هم چیزی نگم .

خسته ام خیلی خسته . اگه کسی روزی اینجا رو خوند و من نبودم اميدوارم درک کنه من تا چه حد زیر بار این فشار در حال له شدن بودم . 

خدایا کمکم کن بیست و سوم مهر ۴۰۲

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...