۱۴۰۲ آبان ۱۷, چهارشنبه



بچه ها دو دسته آن 
لااقل به نظر من !
یا خیلی عاقل و آروم
یا
فقط 
میتونن مادرشان را پیر کنند،
در مورد نیک رای
. قضیه دوم صدق میکنه 


و البته دلیل من برای زندگیست ،
موجودی پر از شور و هیجان
که
نه خستگی می‌شناسد
نه
اصولا از کسی حرف شنوی دارد.
حرف حرف خودش است و بواسطه اینکه
پدرش بسیار می خواهدش
به همان اندازه بلد است چطور
در خانه حکمرانی کند.
فکر کن یک نفر بیاید و زندگیت را زیر و رو کند و
تو فقط قربان و صدقه اش بروی .
تقریبا روزی نیست که بلایی سر خودش نیاورد و جایی
از خودش را کبود و زخمی نکند .
اینجا دور چشمش صدقه سر دویدن بی محابا
و برخوردش به کاناپه حال بود .
دیگر از شدت ضربه ها گریه هم نمی‌کند. 
فقط شیطنت! از لحظه ای که بیدار شود تا لحظه ای که بخواب برود .



۱۴۰۲ تیر ۲۲, پنجشنبه

 قسمت با مزه ی زندگی میدونی کجاست؟

اونجایی که "دائما یکسان نباشد حال دوران "


این روزا من لحظاتی رو میگذرونم که هیچ وقت اینطوری نبوده!

یه انزوای مادرانه تو دنیایی که فقط بچه هام توش در اولویتن .

درسته از دید خودم ممکنه یه دور باطل باشه ولی مهم نیست ، بالاخره این روزای قشنگ وابستگی بچه ها بهم تموم میشه و میرن پی زندگی خودشون .


پ.ن) در همین گیر و دار نیک هم یکساله شد !






۱۴۰۱ بهمن ۲۳, یکشنبه

 


ماجرا از اونجایی شروع شد که من تصمیم گرفتم بچه ها رو ببریم مسافرت گرمسیر .

اما انگار این سفر قبل از اینکه حالم رو بهتر کنه دلیلی شد تا زخمهای کهنه سرباز کنن .

من یادم رفته بود گذشته رو، یادم رفته بود روزای جوونیم رو ، خیال میکردم زندگی از اولش همین قدر سفید و طلایی بوده، اما تک تک خیابون‌ها،درخت ها، دریا، زمین و آسمون برام پر از غم بود . یادآور روزهایی که هیچ شادی توش نبود .

روزگاری که هیچ چیز خوبی نداشت و فقط توش زنده بودم، 

دلتنگیش انقدر زیاد بود که رخنه کرد تو این روزام . تنهاییش انقدر بزرگ بود که الان هم حس میکنمش، جاهای خوبشم برام دردآور بود، خاطرات خوبشم باز تهش پر از غم بود .

حالا که برگشتم هنوز حالم بده، دست و دلم بکاری نمیره ، نمیدونم چرا ، ولی مگه ینفر چی کشیده که اینجوری گند میزنه به زندگیش حتی بعد از شونزده سال !

وجب به وجب خاکش رو یادم بود و پر بود برام از خاطراتی که هیچ خنده ای توش نبود، تنها چیزی که بالا می‌آمد غم و سیاهی سایه خودم بود.

چقدر طول میکشه من به خودم بیام ؟

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...