۱۴۰۲ آبان ۱۷, چهارشنبه
۱۴۰۲ تیر ۲۲, پنجشنبه
قسمت با مزه ی زندگی میدونی کجاست؟
اونجایی که "دائما یکسان نباشد حال دوران "
این روزا من لحظاتی رو میگذرونم که هیچ وقت اینطوری نبوده!
یه انزوای مادرانه تو دنیایی که فقط بچه هام توش در اولویتن .
درسته از دید خودم ممکنه یه دور باطل باشه ولی مهم نیست ، بالاخره این روزای قشنگ وابستگی بچه ها بهم تموم میشه و میرن پی زندگی خودشون .
پ.ن) در همین گیر و دار نیک هم یکساله شد !
۱۴۰۱ بهمن ۲۳, یکشنبه
ماجرا از اونجایی شروع شد که من تصمیم گرفتم بچه ها رو ببریم مسافرت گرمسیر .
اما انگار این سفر قبل از اینکه حالم رو بهتر کنه دلیلی شد تا زخمهای کهنه سرباز کنن .
من یادم رفته بود گذشته رو، یادم رفته بود روزای جوونیم رو ، خیال میکردم زندگی از اولش همین قدر سفید و طلایی بوده، اما تک تک خیابونها،درخت ها، دریا، زمین و آسمون برام پر از غم بود . یادآور روزهایی که هیچ شادی توش نبود .
روزگاری که هیچ چیز خوبی نداشت و فقط توش زنده بودم،
دلتنگیش انقدر زیاد بود که رخنه کرد تو این روزام . تنهاییش انقدر بزرگ بود که الان هم حس میکنمش، جاهای خوبشم برام دردآور بود، خاطرات خوبشم باز تهش پر از غم بود .
حالا که برگشتم هنوز حالم بده، دست و دلم بکاری نمیره ، نمیدونم چرا ، ولی مگه ینفر چی کشیده که اینجوری گند میزنه به زندگیش حتی بعد از شونزده سال !
وجب به وجب خاکش رو یادم بود و پر بود برام از خاطراتی که هیچ خنده ای توش نبود، تنها چیزی که بالا میآمد غم و سیاهی سایه خودم بود.
چقدر طول میکشه من به خودم بیام ؟
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
وقتی دکترم نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم یه فسقلی ساکت بود تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم ت و بودی؟ اما حالا فکر میکنم...



