۱۳۹۱ آذر ۶, دوشنبه

 باران یک ریز میبارد. من و پسرک ناهارمان که ته چین بسیار خوشمزه ای بود را خورده ایم و توی اتاق تاریک زیر لحاف به صدای باران گوش میدهیم . آخ چه کیفی دارد این زندگی.

۱۳۹۱ آذر ۱, چهارشنبه

۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

دیروز مهمونی داشتیم . با اینکه خریدها رو همسری روز قبل انجام داده بود اما کلی کار به گردن من بود ،نیم ساعت مانده به آمدن مهمونها همسرجان رسید . خونه تمیز و مرتب بود و اثری هم از شام دیده نمیشد . چیزی نگفت و من هم چیزی نگفتم .
موقع شام من مثل همیشه میزی چیدم که خودم هم از یاداوریش غش میکنم .
وقتی مهمونهامون رفتن ،از همسرم پرسیدم شما از من پرسیدی قراره واسه شام چکار کنی وقتی اثری از غذا توی مطبخ دیده نمیشه؟
جوابش این بود . وقتی من به کدبانو بودنت اعتقاد دارم نگران چیزی نیستم . میدونستم توی فر و ماکروفر چند مدل خوراک آماده کردی .
گفتم پس خوش به حال شما ...

۱۳۹۱ آبان ۲۰, شنبه

مهربان همسرم. امید زندگی ام. تمام سختیهای زندگیمان را یک تنه بر دوش میکشی اما خم به ابرو نمی آوری .کرور کرور فکر و دغدغه داری ،اما کلامی بر زبان نمی آوری تا خوشیش برای ما باشد و حاشیه هایش نصیب خودت شود. همیشه مهربان و آرامم. چه خوب که تو را دارم .تو که آنقدر قوی هستی تا من آسوده خاطر در سایه ات آرام بگیرم و در این آشفته بازار از هیچ بادی نلرزم.تو گنج منی و من گاهی سرمست از داشتن چنین ثروتی میشوم مرفه بی درد و آنوقت میشوم سمیرای ناشکر و مینویسم چیزی را که حالا به آن اعتقادی ندارم. بهترینم سپاس که صبوری میکنی تلخیهای مرا .خداوند نگهبان جان و عشقمان باشد و بیشتر از همه حافظ تو باشد که گرانبها و ارزشمندی . میبوسمت که هیچگاه سیر نمیشوم از بوسیدنت.

۱۳۹۱ آبان ۱۶, سه‌شنبه

من سوختم،سوختنم را هیچ کس نفهمید. یک روز پیت بنزین را خالی کردم رویش و آتشش زدم .زندگی ام را میگویم .حالا مشتی خاکستر است. صبحها بیدار میشوم، شبها میخوابم . میانش را هم خاکستر فرض کن. از درون پوسیده و پوکم . از بیرون اما صاحب خانه ای رویایی که تویش هر روز عصر بوی کیک شکلاتی را چنان به راه می اندازد تا نیک مردش راه خانه را مستانه طی کند و برگردد . نمیدانم چرا تصورم ازخودم شمعی ست که فیتیله اش میانه راه تمام شده است.من سوختم،تمام شدم و حالا در انتظار مرگم . هر شب برای مردنم دعا میکنم. و همه خیال میکنند من سجده شکر میکنم .من خسته ام.دلم یه کفن سپید و یک قبر تاریک میخواهد تا برای همیشه آسوده بخوابد .

۱۳۹۱ آبان ۱۵, دوشنبه

حاج بابا

بابا جونم تمام هستیه منه.دار و ندارمه.جونمه.روحمه .عشقمه.عزت و اعتبار و آبروی منه.گرمیه دل منه. نازمو میخره .افتخارمو میکنه.حواسش به دلم هست .الهی صد و بیست سال زنده باشه . سایه اش بالاسرم باشه. تا عمر دارم خدمتشو میکنم .الهی قربونت برم بابا .الهی من پیش مرگت بشم بابا جونم.

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...