۱۳۸۳ مهر ۳۰, پنجشنبه

امروز از آن روزهایی بود که به یاد ماندنیست ، از شدت خوشحالی نزدیک بود گریه کنم ! بعد از مدتها از خودم تا این اندازه خوشحال بودم ...

۱۳۸۳ مهر ۲۸, سه‌شنبه

راستي تو فکر مي کني که دل تنگي به خاطر اين است که سينه ات کوچک مي شود و جاي دلت را تنگ مي کند يا به خاطر اينکه دلت بزرگ مي شود و در سينه ات جا نمي گيرد؟ چه فرقي مي کند ، بعضي وقتها آنقدر خسته مي شوي که دلتنگي هم بي معني ميشود . مثل تمام معنيها که وقت خستگي تنها سنگينيشان را حس ميکني...

۱۳۸۳ مهر ۱۴, سه‌شنبه

ديشب ساعت 10 رسيدم .کمرم که مثل هميشه از تکان هاي ماشين درد مي کرد . دلم هم مثل هميشه به محض رسيدن تنگ شده بود.
هر بار که پايم را از اتوبوس پايين مي گذارم چند لحظه اي از هجوم يکباره هواي شرجي و دم کرده گيج و گول بر جا مي مانم . از روي عادت سرک مي کشم شايد دو دخترکي را ببينم که برق شيطنت از نگاهشان ميبارد .بعد يادم مي آيد که اينجا هر چقدر هم که بگذرد باز غربت است . مثل هميشه پدرم را مي ببينم که کنار ماشين منتظر ايستاده است و دست تکان مي دهد . اگر سوار اتوبوس بعدي بشوم 5 ساعت بعد خانههستم. به خودم مي آيم که همچنان گيج و پريشان با ساک دستي ايستاده ام . بايد اعتراف کنم خيلي سخت است...

۱۳۸۳ مهر ۱۱, شنبه


بي تو مرا رنج و بلا بند کرد
باش که تو بند بلا بوده اي


گيرم که مثل ديشب غم‌گين باشم . دراز مي کشم و عروسکم را بغل مي کنم . محکم . آهسته با شجريان دم مي‌گيرم و خواب مرا میبرد ...
جان جهان دوش کجا بوده‌اي
ني غلطم در دل ما بوده‌اي
اه که من دوش چه‌سان بوده ام
اه که تو دوش که را بوده‌اي

ديشب کتابي مي‌خواندم که نويسنده‌اش نوشته بود ، باز کردن چشم‌ها يعني همه چيز داشتن و بستن چشم‌ها يعني هيچ نداشتن .

آيينه‌ي رنگ تو نقش کسي ست
تو ز همه رنگ جدا بوده‌اي
رنگ رخ خوب تو اخر گواست
در حرم
در حرم
در حـــرم لطف خدا بوده‌اي ...

باز هم جاده

۱۳۸۳ مهر ۱۰, جمعه

بیقرارم ... آرزو دارم دو رکعت نماز بخوانم اما نمیشود ، نمیتوانم ، دلم آرام نمیگیرد ، باز هم اشک، اين همدم هميشگی ...
چشمانم را يارای ديدن نيست، پاهايم را تاب ايستادن و دستهايم را توان نوشتن. خستگی عجيب در شانه هايم رخنه كرده و مبهوت تر از همیشه به سرنوشت غریبم می اندیشم . به تقدیر ، به جبر ، به پاکی ، به پستی ، به تردید ، به سینه ای شرحه شرحه ... به غريب دل تنگ بی نوایی كه در اين روزهای بی پناهی هر لحظه به هراسی در سينه بی تابی می كند...

پروردگارم ... آتشی در دلم شعله می کشد ... به تو سوگند که تا عمق جانم می سوزد ... به تو قسم که می خواهم از اين سوز فرياد کشم ... مهربان خدايم ... تو خود خوب بر همه چیز واقفی ... میدانم که میدانی ایستاده ام محکم و پا برجا بی هیچ تردیدی ، میدانم که میشناسی بنده ات را که با چه نیرویی آماده پراکندن عشق و شور و زندگیست ، میدانم که به یاد داری شبهایی را که برایت زمزمه می کردم مرا زلال و پاک حفظ کن تا پیشکش کنم سپیدترینها را به حلالترینم ... مگذار با من این چنین کنند .... معبود من ... ای از لحظه لحظه های من آگاه ... با من چه می کنی ؟ ... صبرم می آزمائی؟ می دانی که بی شکيبم ...خدايا ... شکايت به تو می آورم ... اينبار شکايت می آورم ... داد من بستان که خواب از چشمانم ربوده اند ... تو می بينی که چشمم چشمه ی خون است. آخر به کدامین گناه ؟؟؟

امشب عهدی میان من و تو ماند ، میخواهم به ایمانم ، به اعتقادم قسمت دهم ، پيشانی بر خاک بنهم و سر بر افلاک بسايم ، التماست کنم که با لطف بیکرانت ، به حرمت گلهای بابونه ، این گره کور کهنه را بگشایی ، بگذار اين دخترک گوشه نشين از عالم و آدم بريده بداند که نه راه را اشتباه انتخاب کرده است و نه اينکه به اشتباه قدمی برداشته است ... همه چیز را با حکمتت ختم به خیر کن .... آمین .


من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...