بي تو مرا رنج و بلا بند کرد
باش که تو بند بلا بوده اي
گيرم که مثل ديشب غمگين باشم . دراز مي کشم و عروسکم را بغل مي کنم . محکم . آهسته با شجريان دم ميگيرم و خواب مرا میبرد ...
جان جهان دوش کجا بودهاي
ني غلطم در دل ما بودهاي
اه که من دوش چهسان بوده ام
اه که تو دوش که را بودهاي
ديشب کتابي ميخواندم که نويسندهاش نوشته بود ، باز کردن چشمها يعني همه چيز داشتن و بستن چشمها يعني هيچ نداشتن .
آيينهي رنگ تو نقش کسي ست
تو ز همه رنگ جدا بودهاي
رنگ رخ خوب تو اخر گواست
در حرم
در حرم
در حـــرم لطف خدا بودهاي ...
باز هم جاده
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر