۱۳۸۵ آبان ۷, یکشنبه

الآن که در حال نوشتنم اولین بارون پاییزی هم دارد خیلی شدید میبارد و من پنجره را باز کرده ام و از شنیدن صدایش به قدری بوجد آمده ام که خدا میداند .
پاييز چه زود دارد به نيمه ميرسد ، اما من دوستش دارم و بيشتر از هميشه شوق براي بودن و خواستن.
داد و بیداد از این پاییز و برگهای نارنجی و بارون و بوی خرمالو ....
چقدر زندگی دوست داشتنیست ، چقدر ...

۱۳۸۵ مهر ۱۰, دوشنبه

و اگر آه خاموش بماند.... تورا در هر نفس فریاد خواهم زد
و اگر دل تاب بیاورد.... رهاییت را نقاشی خواهم کرد
چیزی نمانده از این شب تاریک
سحر نزدیک است
سحر نزدیکتر از نزذدیک است.

مهر هشتاد و پنج
روشنای من...

۱۳۸۵ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

چشمم خیره به طاق بود اما آنقدر شانه چپم اذیتم میکرد که از درد خوابم نمیبرد با خودم فکرکردم اینقدر توی این شش ماه آخر اذیت شده ام که این تن هم دیگر یاری نمیکند.
میدانی من همیشه فکر میکنم کی و کجا بد کرده ام که حالا روزگارم شده است عاقبت معاویه...
البته به دلتان بد نیاورید گهگاهی به لطف دوستان، لبخندی هم بر لبهایم مینشیند.
سی و یکم مرداد هشتاد و پنج

۱۳۸۵ مرداد ۲۸, شنبه

من مامان نباتم ، مامانی که همش دعوا میکنه همش جیغ میکشه همش نصیحت میکنه ،
مامانی که بوس نمیکنه، مامانی که پارک نمیبره،
مامانی که بغل نمیکنه،
مامانی که هر وقت خوشحاله خوبه،
مامانی که روزای بی حوصلگیش عصبانیه،
مامانی که قهر میکنه ، مامانی که خسته اس،
مامانی که دلشوره داره،
مامانی که بعضی وقتا نمیدونه باید چه کار کنه ،
مامانی که راهو گم میکنه،
مامانی خودشم اشتباه میکنه،
مامانی که وقتی میبینه نباتش داره از ذوق و اشتیاق غش غش میخنده ، میترسه و سرزنشش میکنه ;
مامانی که خیلی نگرانه ،
مامانی که قلبش تند میزنه ،
اما مامانی که دوست داره بازی کنه،
مامانی که دلش میخواد یکی موهاشو شونه کنه،
مامانی که یه بغل بزرگ میخواد ....
من مامان نباتم ،مامان خوشگلی که هر شب و روز دلتنگه .

۱۳۸۵ مرداد ۲۳, دوشنبه

از ماهِ نیم شب بپرس
راهِ شبانه را تنها پیمودن چگونه است
از بادِ شبگرد بپرس.


شب همه شب
ماهِ شب‌پیما
به هر گام از خویش می‌پرسد
بوَد آیا خوابِ خفته‌ای بیاشوبد و همگام شودَم در راهِ درازِ شبانه؟
صدایی نیست، نه پاسخی؛
جز زوزه‌ی باد ناپیدای شبگرد
از پس گذرگاهی هزارپیچ.
و باز همچنان
شب است و تنهایی و پیمودن
و ماهِ خسته‌ی نیم شبانه.


از ماهِ بی آرام بپرس
شب را چرا، چگونه، به چه امید می‌باید پیمانه کرد
همچنان.

۱۳۸۵ مرداد ۱۴, شنبه

دو سه سالی میشد که فکرمشکلی که فکر میکردم برایم پیش خواهد آمد شب و روز مرا سیاه کرده بود ، اگرچه بروزنمیدادم و نمی گذاشتم کسی با خبر بشود. فکر پیشامدی که انتظار آمدنش را می کشیدم
برایم آنقدر سخت بود که با خودش درد قلب و بی خوابی و هزار جور غم و غصه را برایم به ارمغان آورده بود .

اما حالا وقتی که دیگر تسلیم شده بودم و پذیرفته بودم ؛ با خبر شدم جوری این گره باز شده که از خوشیهایم هم خوش تر شده است . تنها توانستم زانو بزنم و بیاد روزهایی که از از وحشت و بی چارگی سرم را میان بالش فرو میکردم خدا را بخاطر حمایتش شکر کنم .

۱۳۸۵ تیر ۱۰, شنبه

خسته ام ، خسته تر از همیشه ، خسته و بی رمق تر از تمام روزهایی که فکر میکردم خسته ام .
حالا هر آنچه صبحها بعد از بیدار شدن به سراغم می آید آمیزه ای است از خشم و حسرت و تلخی ...
این روزها من در گیر و دار عبور زمانم که مثل باد دور سر من میچرخد و من چنان مات قد کشیدنم که تمام نشانه های پوچ را فراموش میکنم .
کاش میتوانستم کسی را دوست بدارم . کاش اینقدر همه چیز برایم بی رنگ و ترسناک نبود . شاید اینجور اینقدر خسته نبودم .
اینقدر با خستگی وسایلم را برای رفتن جمع نمیکردم ...

۱۳۸۵ خرداد ۲۵, پنجشنبه


نبات چند روزی ست که با من حرف نمیزند ، میدانم این جور وقتها خیلی حرف برای گفتن دارد و گفتنش میتواند رهایش کند . دستم را دورش حلقه میکنم و توی گوشش میگویم ، بگذار آن قناری که پنهان شده در گلویت آوازش را سر ریز کند جان دلم .
میخندد و برمیگردد ، نگاهم میکند . با حلقه های موهایم بازی میکند و میپیچاندشان دور انگشتانش . خیره که میشود به موهایم میفهمم تار سپید را پیدا کرده که اینجور خشکش زده . لبهایش حالا میلرزند و او فریاد میزند :

تو دغل کاری. دروغگویی. یا شاید هم ساده و خیالاتی. توی ذهنت یک دنیای احمقانه ساخته ای که تویش همه چیز درست و بدون دوز و کلک است. کجای این دنیای پر از نفرت و خشونت شبیه به قصه هایی است که برایم تعریف کرده بودی.
نمی دانم اگر به او هم به اندازه من دروغ گفته نشده بود و احساس ترس و تنهایی او هم به بزرگی احساس ترس و تنهایی من نبود دیگر کجای این زندگی لطفی داشت ؟ دلم نمیخواهد خاطر آرام و آبیش از بی حسی باشد . من اگر خودم را به آب و آتش میزنم تا برایش دنیایی از آیه و آسمان و آلاله بسازم برای همین است ، آخر اینجور بهتر میتواند روزها را دوام بیاورد . خوب میدانم نا مردمی ها آنقدر زیادند که حتی فکرشان یک شبه میتوانند آدم را پیر کنند ، خوب میدانم بعضی از آدمها میتوانند روزگارت را همرنگ خودشان کنند خوب میدانم ، همه را خوب میدانم ، اما تلخی و بی اعتمادی و بی دلی را دوست ندارم ، خب این ها را نمیخواهم و نتیجه اش آدمی میشود که به نظر ساده و شاید متظاهر می آید .

هنوز هم میلرزد ، برای آرام کردنش نمیگویم موقع گریه کردن اگر حرف بزنی صدایت تو دماغی و زشت میشود ، من او را بغل میکنم و در حالی که دستم را آرام بر پشتش تکان میدهم میگویم ، من خیلی کم میهمان این منزلم و از قضا دنیایی ساخته ام از نور و رنگ ، جان دلم ، من نه دست از خوش بینی هایم بر میدارم و نه تا روزی که طعم خوش زنی بزرگ را چشیده ام چشمانم را می بندم . حالا بگذار زمانه پشت سر هم مشت بر تن نحیفمان بکوبد ، محکم و مردانه . بگذار حد و حصارها تواناییهایمان را کمتر از آنچه هست کند ، بگذار مهربانیمان جرات ریا و دروغ را به هر کسی بدهد ، بگذار حرف و حدیث ها سر به فلک بکشند ...
من و تو که میدانیم زندگی را عشق است با همین خاکستری ها و خاکسترهایش .

۱۳۸۴ بهمن ۱۱, سه‌شنبه

گرومب ... گرومب ...

مینشینیم دور هم و کف دستها را میآورند جلو و میگویند بگو و من شروع میکنم و هر آنچه دوست دارند بشنوند را برایشان میگویم . میانه راه یادمان می رود این فقط یک بازی ست و خوشحال میشویم . بعد نوبت به خودم میرسد . من فقط این را بلدم که دستهایی که خطوط زیادی دارند انرژی خود را در جهات بسیار پراکنده میسازند و زندگی پر اتفاقی دارند . مثل دست خودم . این را میگویم و همگی نگاهم میکنند . بی آنکه چیز بیشتری بگویم . دست من یک دست شلوغ است .

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...