۱۳۸۳ خرداد ۸, جمعه

از چیزی که بنظرم میرسه میتونه خیلی جالب و بیادموندنی باشه محروم میشم بخاطر اینکه شونزده روز پیش عمل فوق العاده زشت و نسنجیده ای (!!!) رو مرتکب شدم ؟!! اصولاً یکی از وظایفی که خدای متعال برای مادر و پدرها موظف کرده اینه که مواظب باشن خدایی نکرده از یه حدی بیشتر به بچه هاشون خوش نگذره !!!

۱۳۸۳ خرداد ۷, پنجشنبه

یکی از دغدغه‌های اساسی فکری من بعد از اینکه چرا عمو جغد شاخدار بنر رو نخورد اینه که بین وتو-وتو ٬ پروفسور بالتازال و بارباپاپا اگه قرار بود جای یه کدوم باشم کدوم رو انتخاب میکردم. چند روزه بد جور رفته رو اعصابم این قضیه ٬ چون نمیتونم تصمیم بگیرم ...

۱۳۸۳ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

● چقدر دلم می خواهد یک گوشه تاریک وخنک پیدا کنم. به پهلو دراز بکشم.پاها را در شکم جمع کنم ، دستها را زیر صورتم بگذارم و خنکی بازوهایم را با گونه هایم حس کنم. یک گوشه تاریک ، بدون حتی یک روزنه کوچک نور. دلم می خواهد در تاریکی با خودم حرف بزنم.همه حرفهای ناگفته ای که هیچ گوشی محرم شنیدنش نیست . من می توانم به جای هر دو طرف حرف بزنم. دیالوگ از پیش نوشته شده ...

۱۳۸۳ اردیبهشت ۲۷, یکشنبه

● خدايا !
مگذار دعا كنم
كه مرا از دشواري ها و خطر هاي زندگي
مصون داري ،
بلكه دعا كنم تا در رويارويي با آنها
بي باك و شجاع باشم .
مگذار از تو بخواهم
درد مرا تسكين دهي ،
بلكه توان چيرگي بر آن را به من ببخشي .

۱۳۸۳ اردیبهشت ۱۷, پنجشنبه

تنسي تاکسيدو هرگز شکست نمي خوره .

اولش به اين قصد اومدم که بگم :
خرم آن روز کز اين منزل ويران بروم

اما بعدش کم کم اين شد که :
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم ... محتسب داند که من اين کارها کمتر کنم
من که عيب توبه کاران کرده باشم بارها ... توبه از مي وقت گل ديوانه باشم گر کنم
عشق دردانه ست و من غواص و دريا ميکده ... سر فرو بردم در آن جا تا کجا سر بر کنم

حاشا که من به موسم گل ترک مي کنم ... من لاف عقل مي زنم اين کار کي کنم
از قيل و قال مدرسه حالي دلم گرفت ... يک چند نيز خدمت معشوق و مي کنم

اما فکر کنم آش اون قدر شور شده که ديگه صداي تدي هم در اومده . ديشب تقريبا گفت : بچه جان ، بسه ديگه . بشين سر جات يه مدت مثل آدم !

من ترک عشق و شاهد و ساغر نمي کنم ... صد بار توبه کردم و ديگر نمي کنم
باغ بهشت و سايهء طوبا و قصر حور ... با خاک کوي دوست برابر نمي کنم
تلقين و درس اهل نظر يک اشارتست ... گفتم کنايتي و مکرر نمي کنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن ... محتاج جنگ نيست برادر نمي کنم

خوب راستش الان ديگه هيچيم نيست . هيچ بهانه اي ندارم . بهانه اي براي گريز نيست . حتا ديگه تن دادن به ناگزير هم نيست . الان همهء کلاف زندگي تو دست خودمه و اگه پام بلغزه ، ديگه هيچ کس جز خودم مقصر نيست . بايد يه خورده رويا پردازي هام رو کم کنم و از لبهء تيغ بيام پايين . مثل بقيه رو زمين صاف راه برم . زندگي ِ رو ابرا رو بذارم واسه وقتي که خود ِ خودم باشم . مطمئنم که فصل ابر هم بالاخره مي رسه ، خيلي مطمئنم ، و فعلا همين اطمينان برام کافيه . همهء اينا يعني اين که :


صراحئي و حريفي گرت به چنگ افتد ... به عقل نوش که ايام فتنه انگيز است

نتايج تمرين هاي اين چند وقت اخير رضايت بخش بوده . در مقايسه با چند ماه پيش ، خيلي مطمئن ترم ، خيلي آروم تر ، خيلي سبک تر ، و يه عالمه اعتماد به نفس . نمي خوام دوباره همه چي به هم بريزه . بايد از پس اين سخت ترين هم بر بيام . و مي دونم که مي تونم . خوب به هر حال تو اين سيستم جديد فراز و نشيب خواهد بود مطمئناً ، اما به نتيجهء بعدش مي ارزه . و تازه اينکه يه عالمه خاطره ء خوب و بي نظير هميشه مي مونه ، هيشکي و هيچي هم نمي تونه پاکشون کنه . رسم روزگار همين بوده . هيچ وقت چيزاي خوب زياد نمي مونن . دوباره همه چي سبک مي شه . همون جوري که قرارمون بود . مطمئنم ...

جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت ... جاودان کس نشنيديم که در کار بماند


۱۳۸۳ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

چشمان ِ سياه ِ تو
فريب‌ات مي‌دهند اي جوينده‌ي ِ بي‌گناه!
ــ تو مرا هيچ‌گاه در ظلمات ِ پيرامون ِ من بازنتواني‌يافت;
چرا که در نگاهِ تو آتش ِ اشتياقي نيست.



از نگفته‌ها، از نسروده‌ها پُرَم;
از انديشه‌هاي ِ ناشناخته و
اشعاري که بدان‌ها نينديشيده‌ام.
عقده‌ي ِ اشک ِ من درد ِ پُري، درد ِ سرشاري‌ست. و باقي‌ي ِ ناگفته‌ها
سکوت نيست، ناله‌ئي‌ست.


اکنون زمان ِ گريستن است، اگر تنها بتوان گريست، يا به رازداري‌ي ِ
دامان ِ تو اعتمادي اگر بتوان داشت، يا دست ِ کم به درها ــ که در
آنان احتمال ِ گشودني هست به روي ِ نابه‌کاران.



ما در ظلمت‌ايم
بدان خاطر که کسي به عشق ِ ما نسوخت،


ما تنهائيم
چرا که هرگز کسي ما را به جانب ِ خود نخواند،


ما خاموش‌ايم
بدان جهت که به هيچ چيز اعتماد نکرديم، بي‌آن‌که بي‌اعتمادي را دوست داشته باشيم.



مرا روشن‌تر مي‌خواهي
از اشتياق ِ به من در برابر ِ من پُرشعله‌تر بسوز
ورنه مرا در اين ظلمات بازنتواني‌يافت
ورنه هزاران چشم ِ تو فريب‌ات خواهد داد، جوينده‌ي ِ بي‌گناه!
بايست و چراغ ِ اشتياق‌ات را شعله‌ورتر کن.


من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...