۱۳۸۳ آبان ۲۳, شنبه

من سخت مي ترسم اين روزها...
من راه نمي دانم...


همه ي آينده ي من اين روزها آروم و بيصدا داره رقم مي خوره ؛ نه رقم نميخوره ،همه چي از حرکت ايستاده فقط ساعت شني روي ميزه که هي پر و خالي ميشه وگرنه ...
عصر خنکيه چراغ‌ها را خاموش کردم و فقط اندک نور باقي مانده‌ي روز از پنجره‌ها مي‌ريزه داخل اتاق ، پنجره رو باز ميکنم تا يه کم هوا بياد تو ، همه چيز مرتبه و تميز ، می شینم رو تختم چارزانو و یه دستم رو می ذارم زیر چونم و یه دستم رو می ذارم رو سرم . بعد یواش یواش ميرم توي فکر ... اميدم بخداست ولي بازم مي ترسم ... هيچوقت اين صلاح مصلحت هاي خدا رو نفهميدم ، نمي دونم چي کار داره مي کنه با زندگيم و مي ترسم . احساس بلاتکليفي مي کنم ، احساس مي کنم خدا منو دست انداخته . هر وقت خيلي ذوق مي کنم واسه يه چيزي همينطور مي شه . يه مشکلي پيش مياد اون وسط که هاج و واج مي مونم چرا از قبل پيش بيني نکرده بودم سنگ به اين بزرگي رو ... آخه من میون اینهمه تازه گی و شلوغی و هزار راه تو در تو تنها موندم . تنها پشتوانه ای که دارم ایمانم به دوست داشتنمه ، موندم که همین کافی هست آیا ؟ بها و ارزشش رو کسی که باید ، می فهمه ؟ دلم سنگینه ، چشمهام پر از نوره ، همين چشمهايي كه هيچ چيز پشتشون پنهون نميشه،چشمهايي كه حرف دل رو بدون كلام،زيرنويس مي كنند ، ذره ذره وجودم منتظره ...

من واقعاً موندم که باید چیکار کنم ، چیکار کنم با این حس های متضادم ؛ راستش من وقتی تنهام فکرای بدی میان سراغم ...دوباره اشتباه ميکنم. دوباره خشم می کارم، آتش می دروم. لبخند نمی زنم ، مشتهایم را گره می کنم، دندانهایم را به هم می سايم ، این موقع ها برمیگردم به هزار پله پایین تر از اون جایی که باید باشم . یعنی من اونقدری توان دارم که بیام بالا ، با یه اتفاق بیافتم پایین دوباره برم بالاتر ، باز بیوفتم پایین تر و این مسیر هی تکرار بشه ؟؟؟ یعنی ذوق و شوقی که مال اولای راهه همینطور دست نخورده میمونه برای طی طریقی پر از پیچ و خم ؟؟؟
و آخرین روز ماه مبارک ؛ خورشید تندی پایین میره اما هراس من همچنان براهه و بهوونه های دیوونه گی زیاد......

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...